کوچکترین ستاره شب

دوستی .. نزدیک شده
نویسنده : کوچولوترین ستاره - ساعت ۸:٤۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ تیر ۱۳٩٠
 

دیروز بهد مدتها به قول معروف طلسم ما هم شکست ..

یه قراری گذاشتیم درست بهده 6 سال فکر کنم

همو دیدیم .. کلی تایم رو باهم گذروندیم ..

خوش حال بودم که دیدمش .. حالا چه به اصرار هرکی ..

تایم کنارش خیلی زود گذشت .. خیلی خوبه که این دفعه هم برگشنم یکی اینجا منتظر من بود ..

دیشب خیلی حرفا زدیم .. جالب بود که اولین قرارمون رو بخوبی یادش بود .

بر عکس حرفایی که میزد بود .. خیلی دوست داشتنیه ..

نمیدونم چرا بهد این همه مدت الان باید تو زندگیم باشه .. دیره

اما لذت بخش .. کنارش از همیشه بودن ها اروم ترم ..

 ادم شادیه .. گاهی فک میکنم اصلا از ایچی دل خور نمیشه .

و این بوده که منو مثه خودش کرده توی این رابطه .

 نمیخواستم به این زودی یه رابطه جدید آغاز شه .. اما حالا  که شد

 و الان خوش حالم که شروع شده ..

خیلی وقت که دوسش دارم .. و بهش نگفته بودم .

و اون خیلی خیلی وقت تره که دوسم داشته .. و مستقیم نگفته .

می خوام سعی کنم .. تایم های بیشتری کنارش باشم .. و لذت روزهامو باهاش ببرم ..

حالا که یکی پیدا شده که ..منو واقعی دوس داره .. من هم میخوام دوسش بدارم

و روز هارو خاطره کنیم .. و ثبتشون کنیم توی تقویم زندگیمون


 
 
دلیل کلافگی هایم ..
نویسنده : کوچولوترین ستاره - ساعت ۱٠:۱٢ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٠ تیر ۱۳٩٠
 

 یه حس .. که مطمئنن خوب نیس ..

یه کلافگی .. که میدونم برای چی هست

اما راهی برایش نیس ..

امروز توی مشاوره .. باید علت کلافگی رو میگفتم ..

برایم راحت نبود .. با ابن حال که چیزه خاصی نیس ..

اما از گفتن اینکه چی می خوام خجالت میکشم .. چرا

 چیزی که باعث ارامش میشه  .. گفتنش خجالت داره ؟

کاش میشد باز هم بخودم بگم .. که خوب نیس .. بگم که

احتیاجی بهش نیس ..

اما نمیشه  .. الان واقعا یه بغل می خوام ..

چیزی که تازگی ندارمش ..

چیزی که ارومم میکنه .. چرا ندارمش ؟ ناراحت


 
 
برگشت به خونه ..
نویسنده : کوچولوترین ستاره - ساعت ۱:٥٠ ‎ق.ظ روز شنبه ٤ تیر ۱۳٩٠
 

 تموم شد .. وقت بازگشت ..

دارم برمی گردم .. تو همین هفته .. دلم واقعا برای همه چیز تنگ شده ..

نمی دونم برگردم چه میشه .. هروز زندگی ام .. اما دوست دارم برگردم ..

دوس دارم برگردم  به جایی که خاطر های شیرین دارم ازش ..

دلم برای همه روزهای گذشته ام تنگ شده ..

خدایا برایم توی سبد روزهام .. چیزای خوب بریز .. خیلی خسته ام

دلم دیگه غصه نمیخواد .. دلم خنده میخوادو شادی ..

از تنهایی هایم بیذارم .. میدانم سهمم این شد .. اما برایم تا اخر عمر بس بود این مدت

دلم ارمش میخواد .. بجای گریه هایم .. که هنوز در روزهام کنارم است .. دلم به آغوش میخواد

که دل خسته ام را توش سبک کنم ..

خدا یا  .. هنوز یه ته امیدی دارم .. که به ارامش برسم ..

حس میکنم خدا بهم دو بال داده واسه اینکه برگردم .. می خوام بازشون کنم ..

امادشون کنم .. واسه برگشت ..