کوچکترین ستاره شب

بی عنوان
نویسنده : کوچولوترین ستاره - ساعت ۱٠:٥۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳٠ خرداد ۱۳۸٩
 

امروز هوای عصر خیلی خوب بود ، بازم بارونی بود

زیر بارونم  ناخوداگاه خیس شدم ..

تازه گیا حساس تر شدم

با یه چیز کوچیک اشک هام میاد

تازه گیا از دلخوریام چیزی نمی گم ، چون بیشتر موقع ها حق دلخوری ندارم

در کل نمیدونم چم شده ..

فکرم مشغوله .. نمی تونم بیخیال باشم نسبت به مسائل

 ولی یه چیزو خوب میدونم این که دوس دارمت زبان

._____________________________________________

پ.ن : ص.ک خبری ازت نیس چرا؟ 

پ.ن : دوستایی که امتحان میدید امید وارم موفق باشین قلب


 
 
 
نویسنده : کوچولوترین ستاره - ساعت ۱۱:۳٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ خرداد ۱۳۸٩
 

مشاهده یادداشت خصوصی


 
 
پیاده روی
نویسنده : کوچولوترین ستاره - ساعت ۱۱:٢٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۳ خرداد ۱۳۸٩
 

امروز عصر با مهمونمون رفتیم کاخ سعدآباد

من که قبلا زیاد میرفتم

چون محل کارم بود . اما جدید دیگه نرفته بودم

امروز به اصرار مهمون راهی شدیم

هواش مثل همیشه خوب بود از در سعدآباد تا دربند رفتیم

اینقد صدای پرنده های جور واجور داره که نگو

یه دارکوب کوچیکم دیدیم . کاش دوربین میبردم  با خودم

حالا قرار شد بازم بریم

ولی هواش اینگار با تهران فرق میکنه

هم تمیزه هم خنکتره 


 
 
اینم نقاشیم
نویسنده : کوچولوترین ستاره - ساعت ۱۱:٠۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٠ خرداد ۱۳۸٩
 

البته هنوز کامل نیس ، یه کوچولوش مونده زبان

 


 
 
گاهی خوبه همبازی بچه ها شیم
نویسنده : کوچولوترین ستاره - ساعت ۱۱:۳٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٩ خرداد ۱۳۸٩
 

چند وقت پیش رفته بودیم خونه مادر بزرگم

دلم واسه یه بازی پر سرو صدا نتگ شده بود

اغلب میریم پارک چون بچه یه فامیلم هست

من تو پارک باهاش تاب بازی میکنم زبان

ولی اون روز حس پارک نبود

بازی شروع شد قایم موشک فکنم دو ساعتی بازی کردیم

با این حال که خونه کوچیکی بود ولی خیلی کیف داد

چقدر گاهی دلم واسه بازی های بچگی تنگ میشه ...

می خوام بشم دخترک شیطون و بازیگوش نیشخند


 
 
دوس دالم
نویسنده : کوچولوترین ستاره - ساعت ۱٠:٥٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ خرداد ۱۳۸٩
 

   

                                      بغل       زبان        خیال باطل


 
 
یه آه از ته وجودم
نویسنده : کوچولوترین ستاره - ساعت ۱٠:۳٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٧ خرداد ۱۳۸٩
 

                                                       

 

                                                افسوس


 
 
یه روز به یادماندنی
نویسنده : کوچولوترین ستاره - ساعت ۱٠:٠٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٦ خرداد ۱۳۸٩
 

بچه که بودم سر یه قضیه ایی از دندون پزشکی خیلی میترسیدم ،

البته هنوزم میترسم ناراحت

تو بچگی میگفتن اگه نری دکتر بعدانا دندون مصنوعی باید بذاری

یه بار توی یکی از تولدام نمیدونم دقیق چند سالِ بودم

موقع کادو باز کردن که شد 

 واسم خواهرم  یه کادو خریده بود که تو یه جعبه کوچیک قرمز بود

تا در جعبه رو باز کردم خشکم زد

چون کف جعبه یه دندون مصنوعی بود ، کلی ناراحت شدم

توقع نداشتم به این زودی ها برام بخرنِش خوب

بعد که خوردیمش ، اینقد خوشمزه بودخوشمزه

چون فهمیدم پاستیل بودشنیشخند