کوچکترین ستاره شب

معرفت...
نویسنده : کوچولوترین ستاره - ساعت ۸:٤۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳٠ دی ۱۳۸۸
 

 

اندازه معرفتم رو مثه بارون میکنم تا همیشه از بالا به پایین نثار بشه ... 


 
 
افسوس..
نویسنده : کوچولوترین ستاره - ساعت ٢:٤۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۸ دی ۱۳۸۸
 

دوست داشتم : 

بی احساس ترین آدم روی زمین بودم ...

  همه از من متنفر بودن ..

سنگ دل بودم ..

کسی رو دوست نداشتم ...

چرا من احساس دارم ؟؟..          افسوس

خدایا چرا آشنایی رو آفریدی واسه من ..

که ترسی باشه واسه از دست دادن ..

چرا نمیشه من همیشه تنها باشم ..

من به گریه هام به غمهام دارم عادت میکنم ..

سخت دوباره شاد بودن ...

من از شادی میترسم .من از دوست داشتن می ترسم ..

چون طمع تلخی  رو چشیدم ..

 


 
 
واژه..
نویسنده : کوچولوترین ستاره - ساعت ٦:۳٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٧ دی ۱۳۸۸
 

 

کاشکی در کارخانه لغت سازی ،

  واژه جدایی هرگز قالب ریزی نمیشد...


 
 
کاش..
نویسنده : کوچولوترین ستاره - ساعت ٦:٢٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٧ دی ۱۳۸۸
 

 

کاش کودک بودم تا بزرگترین دل بستگیم  ،

عروسک کوچکم بود..


 
 
میخوام ....
نویسنده : کوچولوترین ستاره - ساعت ٦:۱۳ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٥ دی ۱۳۸۸
 

 

میخوام مثه جیرجیرک ،

          هر شب برای باغچه درد و دل کنم ...


 
 
دل تنگ..
نویسنده : کوچولوترین ستاره - ساعت ٦:٠٢ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٥ دی ۱۳۸۸
 

 

 از دلتنگی هام بادبادکی خواهم ساخت

      و در هوای بی خیالی پرواز خواهم داد ...


 
 
فردا..
نویسنده : کوچولوترین ستاره - ساعت ٢:۱٥ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٥ دی ۱۳۸۸
 

 

یادم باشه وقتیکه فکر میکنم همه چی رو از دست داده ام ،

فردایی هم هست ..


 
 
صداقت ..
نویسنده : کوچولوترین ستاره - ساعت ٢:٠٩ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٥ دی ۱۳۸۸
 

 

صداقت ، نخستین فصل کتاب عشقه...


 
 
فاز..
نویسنده : کوچولوترین ستاره - ساعت ۳:٠٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ دی ۱۳۸۸
 

رفته بودم تجریش که از یکی از دوستام

چیزی بگیرم همین جور که ایستاده بودم

ده یا بیشتر پسر ای نوجون که تازه امتحان داده بودن

  درست کنار من داشتن حرف میزدن

فوضول خودتی داشتن بلند حرف میزدن خوب نیشخند

به هم میگفتن بریم یه چیزی بخوریم که فاز بده

بعد یکی شون گفت بریم کباب بزنیم  

 نتیجه گرفتن پول کافی ندارن  که بشه همه بخورن

بعد خواستن برن قلیون بکشن ، که بازم دیدن تعداد زیاده و یه

قلیون جواب نمیده ..

آخر سر رفتن سوپر و یه بسته سیگار خریدن چون هم فاز میداد بهشون

هم ارزون بود ...

همین میشه که نوجونا پی این چیزا میرن ناراحت


 
 
منتظر...
نویسنده : کوچولوترین ستاره - ساعت ۸:٠٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٠ دی ۱۳۸۸
 

قطره بارون ممکنه کوچیک دیده بشه ولی

      یه گل تشنه ،

همیشه منتظر باریدنشه......


 
 
حرفای کوتاهم ...
نویسنده : کوچولوترین ستاره - ساعت ٩:٤٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٦ دی ۱۳۸۸
 

اشک بهترین پدیده دنیاس ولی تا زیباترین چیزها رو ازم نگیره ،

خودشو نشون نمیده...

 

هر بار که کودکانه دست کسی رو گرفتم ،گم شدم ،حالا دیگه میترسم دست

کسی رو بگیرم ..

 

در مهربانی مثه بارون میشم که هنگام زندگی بخشیدن علف و گل سرخ

براش یکیه..

 

وفا کردنو باید از ماهی یاد گرفت که وقتی از آب در میاد میمیره،

نه از زنبوری که وقتی از گلی خسته میشه میره سراغ

یه گل دیگه....


 
 
هوای عالی ..ولی .......
نویسنده : کوچولوترین ستاره - ساعت ۳:٠٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ دی ۱۳۸۸
 

کلی نوشتم بعد پاک کردم .چون هم زیاد بود،هم  زیادی داشت غمگین میشد

امروز هوا فوق العادست ولی من دلخورم .....

حوصله ندارم ...

مثلا میرم کلاس که سرگرمشم ...سرحال شم ...

ولی انگار بدتره ...

اصلا امروز و دوست ندارم هرچه تلاش کردم یخندم نشد

خسته ام دیگه نمیتونم زیادی خودمو بزنم به بیخیالی.....

دلم یه چیزی می خواد که این خسته بودنو از بین ببره..


 
 
happy
نویسنده : کوچولوترین ستاره - ساعت ٩:٠٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٤ دی ۱۳۸۸
 

For being happy ,I just need a strong body with a weak memory


 
 
..
نویسنده : کوچولوترین ستاره - ساعت ٩:۳٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳ دی ۱۳۸۸
 

The more I think , the less I decide


 
 
Life
نویسنده : کوچولوترین ستاره - ساعت ۱٠:٢٧ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۱ دی ۱۳۸۸
 

Life is weaving a rug with my favorite illustrations                                                    


 
 
یه روز شاد دیگه...
نویسنده : کوچولوترین ستاره - ساعت ۸:۳٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٠ دی ۱۳۸۸
 

دیروز  خیلی خوب بود مسافر میخواست بیاد خونه ما ناهار

کلی کار کردم  اتاقم هم بسیار تمیز کردم  زبان

که شب بزور نگهشون دارم

بعد از ناهار  عکسای سفرمو دیدیم ...

و عصرم رفتیم یه دور بیرون بزنیم میلاد نور هم رفتیم

کلی خوش گذشت اینقد خندیدم که نگو ..... شیطون مسافر موننیشخند

شام هم خونه ما بودن ..

و به اصرار من شب هم ماندن ..

و تا ساعت ٢ دور هم صحبت کردیم..

و به باقی خانواده مسافر کریسمسو تبریک گفتیم...

من هم که فرداش صبح زود کلاس داشتم ولی

دلم نمیومد بخوابم چون مسافر شنبه میره  ناراحت

و معلوم نیست کی و کجا ببینیمش.. خیلی دوسش دارم.


 
 
دوشنبه!
نویسنده : کوچولوترین ستاره - ساعت ۱٢:۳۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٧ دی ۱۳۸۸
 

امشب میریم دیدنش صبح رسیده

تابستونم امده بود. وای که چقدر خوش گذشت تابستون خیال باطل

وقتی هست محال باهاش خوش نگذره

من که خیلی دوسش دارم

امسال اولین سال که دوبار میاد

منم که این هفته بیشتر شو  تعطیلم دیگه خیلی خوش بحالم

همیشه دسته جمعی می اومدن ولی حالا چون کریسمس

بود خودش اومده ..

سوقاتی هم فقط شکلات میگیرم ....

چون ، چند ماهی که خودم از سفر اومدم  زبان


 
 
فیلم
نویسنده : کوچولوترین ستاره - ساعت ۱۱:۱۸ ‎ب.ظ روز شنبه ٥ دی ۱۳۸۸
 

اینو تازه گی دیدیم

من خوشم اومد جالبه بهتر ببینید

زندگی واقعیی رو نشون میداد..

که من متوجه اش نبودم ..

(Days of SAMMER  (500

قشنگ بود

ایـــــــــــــــــــــــــــــــن فـــــــــــــــــــــــــــــــیــــــــــــــلــــــــــــم

(هنـــــــــــــــــــــــــــــــدی نــــــــــــیــــــــــــــســــت)کلافه


 
 
)-:
نویسنده : کوچولوترین ستاره - ساعت ٥:٠٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳ دی ۱۳۸۸
 

خیلی وقت دلم خفن گرفته !! هم دل تنگه ، واسه یکی

کسی که ، بهش وقتی بود ، میگفت فکر نکن همه چیز درست میشه

و واقعا میشد ... و ...........

دلم واسه یکی دیگه هم تنگه واسه اونی که مثل خواهرمه . دلم میخواد

یه مدت پیشش باشم . بغلش کنم و یه عالمه گریه کنم واسه دور بودنا

واسه این که کمی آروم شم چون دلم یه آغوش میخواد.......

دلم گرفته چون حس تنهایی بیش از اندازه داره اذیتم میکنه..

دلم می خواد عید امسال در کنار خانواده باشم

نه مثل پارسال .امسال جمع باشیم ..

از نت هم گرفته چون همه غمگینن دیگه کسی آپ شاد نکرده

همه اینگار زورکی میان و آپ می کنن ...